همراز ماما، سروناز بابا

عصر سرد برفی

یه عصر سرد برفی ، خانه پدری ، کتاب دوران دبیرستانم !!!!! همینجور میگشتم تو کتابخونه خواهرم ، چشمم ب کتاب rain man افتاد ، مال خودم بود ب یاد دوران دبیرستانم آوردمش ک دوباره ورق بزنم ، برگ برگ ک میشد انگاری یه بوی خوبی ب مشامم می رسید خاطرات نوجوانی ، صدای شادی توی گوشم ، نشاط و سرزندگی و روزهای پر هیاهویی که توش هیچ خبری از دروغ و دورنگی و چشم و همچشمی پزدادن الکی و هر نوع بدی که فکرشو بکنی نبود . خییییلی دوست دارم من و آدمها همگی برگردیم شبیه اون دوران بشیم ، میدونم که شماهام دوست دارین ، همگی دوست دارین بی کلاس بشین بیاین بی کلاس بشیم و همه باهم دوست بشیم، اوووووووه اصلا نویسنده خوبی نمیشم چقد از مطلب دور...
10 بهمن 1396

عضویت در کتابخانه

نهم دیماه بود ، اومده بودیم تویسرکان و زمستون بود ، هواسرد و نمیشه بیرون بریم ، محمد اعلا جونم کلافه میشد لباس گرم پوشیم به قصد پارک رفتیم بیرون باهم دیگ خوشحال و شاد ، از کوچه مادرشوهرم تا وارد خیابون باهنر و میدون فرشید بشیم یه میانبر داره که ازونجا میریم اغلب ، یه پاساژ ، داشتیم میرفتیم که پیرمردها آتیش درست کرده بودن و دورش نشسته بودن ، فک کنید آتیش تو سرما ، عشقههههه ، نمیشد بگذریم ازش ماهم رفتیم پیش پیرمردا و اعلا یکم دستش و گرما داد و به راهمون ادامه دادیم ، روبروی پارک نبوت ، توی مسیر گفتم اعلا ببین اونور خیابون ، یادته ما میرفتیم پارک خاله فاطمه اونجا میرفت درس میخوند !!!؛ همینجور میگفتم که یهو زد ب سرم گفتم اعلا بیا بریم...
10 بهمن 1396

اولین برف آلاله و چالش قلاقویی ها

گروه قلاقویی ها رو نمیدونم بشناسین یانه !!!! رفتم توی گروه (کانال بزرگان قلاقوی) @ghelaghvay چالش عکاسی در برف دیدم ، تقریبا اولین برف درست و حسابی زمستونی بود ، تمام فضای مجازی عکس بود ، وقت نشد بچه هارو ببرم عکس بگیریم ، از پشت پنجره ها بیرون رو می دیدم و لذت می بردم گفتم احمدجان بریم بیرون ولی دیدم سرده و بچه ها ممکنه سرما بخورن ، بیخیال عکاسی و برف بازی و ... شدیم ، تا رسیدیم ب چالش زری هم از اراک داشت میومد و بهانه جور شد رفتیم قلاقوی ، لباس بچه ها رو پوشیدم ازشون عکس گرفتیم و فرستادم برای ادمین گروه برای مسابقه عکس و برف گرا...
10 بهمن 1396
1